کاش عشق مرا دریابد

 

کاش یه عروسی با تمام تشریفات میگرفتم

تا ....

 .....

.....

فهمیدم اشتباه بزرگی کردم

کاش اینقدر ...

اینو وقتی فهمیدم که فرزندم ٢ ساله بود و من از خشم به زمین و زمان چنگ میزدم

میدونی که حس زنانه ی ماها چقدر قویه؟

لحظه ی اول که دختره رو تو شرکتمون دیدم چیزی ته دلم رو لرزوند چیزی که از تمام رفتار های خاص ولحن حرف زدنش و نوع لباس پوشیدنش  این تحدید رو برام به وجود میاورد.

وقتی یه اعتراض کوچولو کردم از حمایتی که همسرم ازش کرد تعجب کردم

یادم میاد شب بود و با برادرم کنار خوابگاه دانشجویی دخترک ایستاده بودم و در انتظار باز شدن در خوابگاه .وقتی متصدی دخترک رو صدا زد از پشت پرده ای که بخش خصوصیه خوابگاه رو جدا کرده بود بهم نگاه می کرد

هنوز نمیدونست که یه سیلیه سنگین در انتظارشه. گفتم دیگه حق نداری بیایی شرکت گفت رئیس من اقای ... ه گفتم تو اشتباه میکنی اون رئیس تو نیست معشوق ه ی توست

آقای ... همه چیرو گفت و من همه چی رو میدونم...وقتی از سنگینی سیلی که خورده بود چشماش قرمز شد من در برابر چشمای همه شکست خورده و در رو پشت سرم بستم و از خوابگاه اومد بیرون اون شب طولانی ترین شب عمرم  بود

وقتی فکر میکردم ازدواج من عاشقانه ترین ازدواج بود خندم میگرفت و مثل دیونه ها زیر لب میخندیدم

تصمیم به طلاق گرفتم  چیزی که باید اتفاق می افتاد

من خونه ی پدرم بودم  و اون پشیمون و...

ولی دل من شکسته بود بلند ترین صدای بود که تا به حال شنیده بودم

چند روز که گذشت بی تابی های دخترم امانمان را برید

وقتی پدرش رو دید و با ولع تمام بغلش کرد دلم برای بار دوم هم شکست هم سوخت... باید بیشتر فکر میکردم

یکی از دوستام که ماجرا رو میدونست سعی داشت چیزی رو بهم بگه

اینکه اگه طلاق بگیرم یکی هست که میخواد تورو

میشناختم این ادم رو ادم خیلی خوبی بود پولدارو مهربون

ولی نمی تونستم این کار رو بکنم  اجازه ندادم مطرح کنه موضوع رو...

نمیتونستم فرزندم رو تو این جامعه بدون پدر و به دور از پدر بزرگ کنم.

این بار من در حالی که همسرم از اینکه خیلی ناراحت بود از اینکه ابروش  رو پیش همه ی خونوادم بردم شاکی بود

ازش خواستم که دوباره برگردیم سر خونه زندگی مون

چقدر بد بود و چقدر ...

و این طور بود که به اسارت در اومد روحم برای همیشه به خاطر فرزندم

چقدر عاشق عشق بودم و چه قدر دورم از این احساس 

کاش دوباره بتونم این احساس لطیف رو احساس کنم و لی می دونم که تا ازدواج دخترم باید صبر کنم بعد از اون اسارتم به پایان خواهد رسید

من چشمانم پر اشک و

او خیره به دوردست دنیای درون اش که تاریک و سرد در انتظار نوری برای رهایی است 

 

/ 1 نظر / 9 بازدید